BoredBrown

I am so bored

نام: صدف
مکان: ardebil, Iran

Monday، November 09، 2009

از یک آشنا



من را در آغوشت فشردی نه به خاطر آرامش من و نه به خاطر دلتنگی سال ها انتظار ، برای فرار از عذاب عشق من و بهانه ای دیگر برای گفتن ، که یعنی رنج هایم را جبران کردی ، بی خبر از فاجعه ی گرمای وجودت...


(یه آشنا اینو برام کامنت گذاشته بود...اگر میخونی : خیلی زیبا بود)

Monday، October 12، 2009

میدانستم


گریه میکردی
سرت را به سینه ام میفشردی و انگشتانم تک تک اشک هایت را در قلبم جا میداد و تنگ ترش میکرد
گریه میکردی
نه به خاطرگل های سفید و صورتی پلاسیده ی گلدان جلوی پنجره
نه به خاطر تصادفی که صبح دیده بودی و دلت نمیامد برایم تعریف کنی
نه به خاطر کبوتری که راهش را گم کرده بود و خود را به پنجره میکوبید
نه به خاطر مادر جان که سرفه امانش را بریده بود
نه...
به خاطر من
منی که میدانستم
میدانستم دلت پرمیزند برای قوس کمرش در پیراهن سرخ...
و تنها حلقه ام را میچرخاندم دور انگشتم


Saturday، October 10، 2009

لحظه


هربار که میایی تنهایی افکارت را رنگ آبی میزنم
نگاهم سرخ
وجودم گرمی احساس
انتظار لحظه ای
فرصتی...
تا نشانت دهم توانم رنگ بی رنگ محبت را،همان رنگین کمان باشم
آرامشی بخشم
در آغوشت کشم
نوازشی آرام
و لبخندی برای شادی مادام
و تحسینی
تنها لحظه ای...


Tuesday، October 06، 2009

زخم



آری میگفت
حتی فاحشه ها هم میدانند پولی که میگیرند برای آن شب نیست
برای این است که قبل از طلوع آفتاب بروند
تلخ است میدانی؟
تلخ
...و حقیقت

Friday، August 28، 2009

همین لحظه

من امروز همین ساعت همین لحظه خوشم
این برای یک عمر کافیست نازنینم



Saturday، August 08، 2009

تلخ


رنگ سياه غم و ماتم
و تلخي تنفر و عشق
را تا سرانگشتانم حس ميكنم

تمام وجودم را بسوزانم
دوباره تنها خودم باشم

شايد به خودم هم نيازي نيست
اين من هم بازيگري بيش نيست



Saturday، March 28، 2009

دلگير دلگير دلگير

پرسيد مرا يادت هست؟

دويدم و در راه فكر كردم كه من چه ايرادي دارم؟چرا يادم به وسعت تاريخ است؟و چرا ادم ها در ياد من زندگي ميكنند و من … در ياد هيچ كس نيستم؟



سال بلوا ، عباس معروفي

Tuesday، February 17، 2009

دخترانه

آخ چه دير فهميدم

من همين چند شب پيش

و چقدر خنديدم

به خودم

به همين دخترانه احساسم ! زيركانه و پنهان كار خود را ميكرد

عطر و رنگ رژ لب

شادي و شور...خيال،واي خيال

لحظه اي بيش نبود

تو و لبخندي ساده با نگاهي آرام

آري آرام،پس صورتي بهتر باشد شايد

زيركانه خيال دخترانه ام

پس بگو! دل من اين چند وقت غرق كه بود

Friday، December 19، 2008

باز هم

تفاوت ها و تنهايي

صدايم كن صدايم كن غريبه

نگاهم را بخوان با هر نگاهت

تويي تنها

منم تنها

در اين آبادي متروك!

ميان اين همه رويا

در اين غاري كه ميدانم ندارد انتهاي روشني در راه

صدايم كن بگو

با اين سراب آشنايي تو

صدايم كن از اين سو سو زنان شب

Sunday، August 10، 2008

مرثيه


واي بر من اگر گم كرده ام باشي
واي بر اين تلخي كامت
واي از صورتك سرخت

واي بر من واي...